|
جهان نامرئی جن |
|
بسم الله الرحمن الرحیم امام رضا (ع) فردرمان بیماری ها و همچنین امراض سخت و صعب العلاجمود : هر کس را مرضی سخت و صعب العلاج باشد نام الهی « یا واحد » را هر روز هزار و یک بار گوید و ورد زبانش گرداند از آن مرض شفا پیدا خواهد کرد. ............................................................................................... در مهج الدعوات ٬ سید بن طاووس از سعید بن ابی فتح قمی نقل کرده است که : مرا مرضی عظیم بود که طبیبان از علاج آن عاجز بودند به این دعا ( دعای ذیل ) عمل کرده شفا یافتم . از حضرت امام صادق (ع) روایت است که پیامبر فرمود : هر که را مرضی باشد ٬ بعد از نماز صبح چهل بار بگوید و دست بر آن جا که علت باشد بمالد از آن صحت یابد : بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین حسبنا الله و نعم الوکیل تبارک الله احسن الخالقین و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم خواص الآیات ............................................................................................... از خواص سوره محمد (ص) در روایات آمده است : هر کس این سوره را بنویسد و با هر آب پاکی بشوید و به مریض بدهد ٬ آن مریض شفا پیدا خواهد نمود . ............................................................................................... در کتاب مصباح کفعمی آمده است که آیه ۱۳۱ و ۱۳۲ سوره طه را بنویسد و بر بیمارببندد ٬بیمار شفا یابد : رزق ربک عینیک الی ما متعنا به ازواجاْ منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه و رزق ربک خیر و ابقی و امر اهلک بالصلوة و اصطبر علیها لا نسئلک رزقاْ نحن نرزقک و العاقبة للتقوی
بسم الله الرحمن الرحیم
در تاریخ 1359 شمسی اتفاقی بوقوع پیوست که افکار عمومی مردم مصر را به خودمعطوف کرد این اتفاق چنین بود : مرد سی وسه ساله ای به نام عبدلعزیز ملقب به ابوکف که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود وبه نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایشگردید ناچار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تادر کنار مادر وبرادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد .در همان شب اول که از غم واندوه رنج می برد ناگاه زنی را دید که لباس سفید وبلندی پوشیده وسر را با پارچه سفیدی پیچیده در اولین دیدار اورا همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد .زمانی نگذشت که همان شبح درنظرش مانند یک جسم جلوه نمود وبه بستر ابوکف نزدیک شد وگفت : ای جوان اسم من حاجت است وقادر هستم بزودی بیماری تورا درمان کنم لکن به یک شرط که بادختر من ازدواج کنی .ابوکف جوابی نداد زیرا وحشت قدرت بیان را از او گرفته بود واو را در عرق غوطه ورکرده بود .زن دوباره سخن خودرا تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم وقصد کمک به شما وبه نوع انسانها را دارم ودر همین حال از دیواری که آمده بودناپدید شد .ابوکف این قضیه را به کسی اضهار نکرد زیرا می ترسید اورا به دیوانگی متهم سازند .باز شب دوم دوباره حاجت امد وتقاضای شب اول را تکرار کرد ابوکف نتوانست جواب قاطعی دهد . شب سوم باز آمد و گفت : تنها کسی که می تواند خوشبختی تورا فراهم کند دختر من است ابوکف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند . بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند وبه رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود اما یکدفعه دید که حاجت ودخترش از درون دیوار عبور کردند ونزد او امدند وتا صبح با اومشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد ٬ دید چهره جذاب ٬ بدن لطیف قد کشیده ٬ گردن بلند ومثل نقره می درخشد .رو کرد به حاجت و گفت : من شرط شما را پذیرفتم . حاجت وسیله عروسی رافراهم کرد شب بعد با موسیقی وساز ودهل عروسی را انجام دادند ٬ در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنید .عروس را بااین وضع وارد خانه کردند . حاجت عروس وداماد را به یکدیگر سپرد واز خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است . روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را بازیافته وبا پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت . این شادی بطول نیامجامید زیرا که بزودی روش ورفتار ابوکف تغییر کرد ٬ او در اطاقش می نشست وبجزموارد محدود بیرون نمی آمد .تمام کارهای لازم را مانند غداخوردن واستحمام را همانجا انجام می داد ٬ تمام روز وشبش را در پشت در سپری می کرد . بالاخره برادران او متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند .گمان کردند عقلش را از دست داده٬اما او با همسر زیبایش در عیش ونوش وخوشبختی بود وطی دو سال همسرش برای او دوفرزند بدنیا آورد .همسر وفرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می بردند وتنها او می توانست انها را ببیند وصدایشان را بشنود . یک شب حاجت به دیدار او آمد وگفت : من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم واز تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنی انتخاب کنی زیرا با بودن مادر وبرادرانت در اینجا ٬ همسروفرزندانت آزادی ندارند . سه روز بعد ابوکف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی اجاره کردونقل مکان نمود در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان ومعالجه بیماران آغاز کردوموفق شد گونه هایی از نازایی وفلج وبیماری های کبد وکلیه وسرطان سینه را معالجه کند ٬ عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت وعمل های آپاندیس وزائده جگر راهم انجام میداد . او از هر بیمار برای معاینه 25 قرش دریافت می کرد .هر بیماریی رابه محض مشاهده تشخیص می داد لکن معالجه وجراحی بیماران رایگان بود .گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد واکثر اوقات داروها را از پول خودخریداری می نمود ٬ طولی نکشید که آوازه ابوکف فراگیر ومحدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که بگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیت های ابوکف را گرد اوری کرده وبه محکمه قاضی تحقیق رد کرد . در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت ابوکف صادر شد. ابوکف در محکمه قاضی اعتراف کرد که بنا به دستور حاجت به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد واضافه کرد که من جرات مخالفت وسر پیچی از دستورات ایشان را ندارم واگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم ٬قاضی تحقیق از نام و آدرس حاجت برای دستگیریش از ابوکف سوال کرد ناگهان متوجه شد که حاجت انسان نیست بلکه زن مومنه ای از جن است . ناچار به تحقیق خود پایان داد وحکم بازداشت چهار روزه ابوکف را صادر نمود ودستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند .هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلا شد و مجبور شددفتر کارش را ترک کند ودر منزل استراحت کند. در روز شنبه 15 اوریل 1980 دادگاه شبرالخیمه جلسه خود را به ریاست قاضی تشکیل داد ابوکف در دادگاه به تمام اتهامهایی که نسبت به وی شده بود اعتراف کرد ٬ قاضی خواست مهارت وتوانایی متهم را بیازماید لذااز او خواست تا بیماری هایی را که 6 تن از وکلاء به آن دچاربودند را مشخص نمایند . ابوکف از این آزمون با سر بلندی وموفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء راتشخیص داده وداروی مناسب را برای آنها تجویز نمود سپس نوبت قاضی رسید وبعد از اوتمام افراد حاضر در دادگاه مورد معاینه قرار گرفتند .گفتگو میان قاضی و ابوکف بسیارمهیج بود .حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبهرو شد حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا وی مورد برسی قرارگیرد ومدت بازداشت وی تا جلسه بعدی تمدید شد . روزنامه الجمهوریه این ماجرا را به صورت مشروح چاپ کرد ٬ پخش این مطلب جنجال فراوانی به راه انداخت .تعدادی از علما وپزشگان روان پزشک دست به کار شدند ونظریه خود را در این مورد ابراز نمودند عده ای تهمت دروغگویی به او زدند وعده ای او را بیمار روانی می دانستند وبرخی او را بانیروهای نامرئی مرتبط می دانستند ولی با این حال کسی نتوانست موفقیت ابوکف را درتشخیص ومعالجه واجرای عمل های جراحی موفقیت آمیزش خنثی کند ودر بین مردم از اشتهابیاندازد . وقتی که دوباره دادگاه در 22 آوریل برگزار شد قاضی دادگاه ابو کف را ازاتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست ودر متن حکم آمده بود که متهم ذکر شده مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) وهیچگونه اختیاری نداشته ٬ و ضمنا توانایی مقابله با این نیروی نامرئی را نداشته و از طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی برمعالجه ومعاینه کاملا صحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار نموده که از علوم پزشکی چیزی فرانگرفته و دادگاه قادر نیست که به یقین اعلام نماید متهم با جن ها در ارتباطاست .بر همین اساس متهم بی گناه است .ابوکف پس از شنیدن حکم با صدای بلند لا اله الا الله را تکرار می نمود وبه روزنامه نگاران گفت : حاجت هنگام جلسه در دادگاه حضور داشت ودر موقع قرائت حکم توسط قاضی پشت سر قاضی قرار داشت ووقتی که روزنامه نگاری درمورد خصوصیات حاجت از ابوکف سوال کرد ابوکف گفت : من از پاسخ این سوال معذورم فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است بسم الله الرحمن الرحیم این حکایت از دی ماه سال 1381 آغاز شد... « مهدی عباسی» ده ساله، دانش آموز کلاس چهارم دبستان، در منطقه دستگرد قداره از توابع شهرستان خمینی شهر است که تا اصفهان پنج کیلومتر فاصله دارد. پدرش کارمند یکی از هتل های اصفهان است و خانواده او شامل پنج نفر است. در انتهای کوچه بن بست ، خانه ای قرار دارد که معمولا در آ نجا گوسفند نذری قربانی می کنند و خون روی دیوار می مالند تا ارواح خبیثه! از آنجا فاصله بگیرند. در خانه شیشه های شکسته می بینید که روی بعضی از پنجره ها پارچه و پلاستیک کشیده شده!!! اما اتفاقات دی ماه چیست؟؟؟ مهدی می گوید:« هر کجا قدم می گذارم، شیشه ها از داخل شروع به شکستن می کند.!» پدرش می گوید:« 17 شیشه از منزل ما ، در یک لحظه شکست و به علت سرمای زیاد، خانواده را به منزل همسایه بردم، اما شیشه های آن ها هم شکست». ابتدا فکر کردم کسی با ما دشمن و قصد جان ما را دارد، از این رو به پلیس 110 خبر دادم، آنها که آمدند تحقیق کردند اما چیزی دستگیرشان نشد. پس از سه روز تصادفاً مهدی را به خانه خاله اش فرستادم. یک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند:« شیشه های خانه ما خود به خود شکسته است.»دیگر بر این باور شدم که این موضوع به مهدی ارتباط دارد. او می گوید:« تمام این حادثه ها بین ساعت هفت صبح تا نه شب واقع می شود». این اتفاقات در مدرسه مهدی نیز اتفاق افتاده است. شیشه آبدارخانه و بسیاری از کلاسها شکسته شد....مدیر مدرسه می گوید:« وقتی شیشه های کلاس شکست و فرو ریخت، من دو نفر از همکلاسی های مهدی را مامور کردم تا تمام حرکات اورا زیر نظر داشته باشند و چشم از او برندارند. پس از آنکه زنگ اول کلاس به صدا درآمد و آخرین معلم قصد خروج از آبدارخانه را داشت شیشه ها از داخل شکستند و فرو ریختند و یک تکه سنگ قرنیز بزرگ وارد لوله بخاری شد...» خانواده مهدی نقل مکان کردند اما پدرش می گوید: « این نقل مکان ها فایده ای ندارد، ما سه بار نقل مکان کرده ایم اما باز هم شیشه ها ی خانه در امان نیستند...» مهدی می گوید:« آنها پنج نفرند، دوستان من هستند، لباس سیاه می پوشند، مثل ما انسان ها هستند، البته من واضح نمی توانم صورتشان را ببینم، اما یک تفاوت دارند که پاهایشان مانند بز یا گوسفند سم دارد. آنها با من دوست هستند ، اما اگر حرف هایشان را گوش نکنم، اذیتم می کنند، دفعه اول با سنگ مرا زدند که بابا مرا به دکتر برد...» پدرش می گوید: دختر کوچکم را به دکتر برده و در حال بازگشت بودم که داخل کوچه مان ، همسایه ها به من گفتند:« حسین آقا به خانه نرو! چون به خانه ات سنگ پرت می کنند و تمام شیشه های منزل شکسته است!» سراسیمه به خانه رفتم دیدم مهدی داخل خانه است و معده اش را گرفته...»یک روز یادم می آید که در ماشین پدر خانمم نشسته بودیم مهدی به ما گفت:« الان شیشه های آینه بغل می شکند» و همان موقع شکست.آنها همه جا دنبالش هستند. مهدی می گوید:« از شب اول که آن ها شیشه های خانه ی مارا شکستند ، من با آنها دوست شدم، آنها چشم مرا می بندند و به این ور و آن ور می برند،همین...» مادرش می گوید :« مهدی گاهی اوقات به ما می گوید ، امشب پنج تا مهمان دارم، آنها عدس پلو دوست دارند». غذا برای پنج نفر سر سفره گذاشتیم و او به ما گفت: « دوستانم به من می گویند در را ببندم.» ما صدای قاشق و چنگال را می شنیدیم و پس از مدتی که در باز شد،دیدم در ظرف غذا چیزی باقی نمانده. مهدی می گوید:« دونفرشان سن زیادی دارند، یکی شان 1200 و دیگری که با من خیلی صمیمی است 700 سال دارد و نامش «زقیه» است.آنها به من می گفتند ما جن هستیم.اما نام مارا جن صدا نزنید بلکه به ما «الجن» بگویید...» چیزی که تا کنون مشخص است ،این است که این پسر با موجوداتی به نام جن در ارتباط است، او آنها را می بیند اما کسی به جز او قادر نیست آنها را ببیند . در حال حاضر به گفته پدر وی چنده است که آنهامهدی ندارند و با مهدی راه آمده اند، حتی اگر مهدی حرف آنها را گوش نکند دیگر شیشه ها را نمی شکنند...».
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را بر تمامی مسلمین جهان به ویژه ملت ایران تبریک عرض می نمایم
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان <وينچستر هاوس> با يك نفرين شروع شد. اين خانه كه با راهنمايي ارواح بنا شد داراي عجيبترين نقشه خانه در دنياست. <ويليام ورت وينچستر> پسر <اوليور وينچستر> صاحب معروف كارخانه اسلحهسازي و وارث ثروت و شهرت او بود. تفنگ وينچستر كه به <تفنگ هنري> معروف است انقلابي در طراحي اسلحه به وجود آورد. در زمان جنگهاي داخلي آمريكا شركت اسلحهسازي وينچستر به ثروتي دست نيافتني رسيد و با قراردادهايي كه با دولت ميبست، روز به روز متحولتر ميشد و همين موضوع، آغاز داستاني شد كه به نفرين خانوادگي آنها مشهور و در نهايت منجر به ساخت عمارت عجيب و غريب وينچستر شد كه هنوز هم مركز توجه بسياري از مردم و پژوهشگران ماوراءالطبيعه است. در سپتامبر سال 2681 در زمان اوج جنگهاي ايالتي آمريكا، خانواده وينچستر در <نيوهيون> واقع در ايالت <كانكتيكات> ميزبان جشن ازدواج <ويليام ورت وينچستر> و <سارا پاردي> عروس ريزنقش، جذاب و گيراي خانواده وينچستر بودند كه چند سال بعد خانه معروف وينچستر را بنا نهاد ولي دليل ساخت آن خانه بزرگ، پرستيژ خانوادگي سارا نبود بلكه او دلايلي كاملا متفاوت و خرافي براي آن داشت و همين دلايل باعث شدند خانه وينچستر صاحب چنين معماري غيرعادي شده و به خانه ارواح مشهور شود. آغاز نفرين در ماه جولاي سال 6681 اولين فرزند خانم و آقاي وينچستر بهدنيا آمد. اين نوزاد، دختري به نام <آني> بود ولي اين نعمت و رحمتالهي خيلي زود تبديل به يك تراژدي شد زيرا آني به بيماري نادري مبتلا شد و از دنيا رفت. از نظر سارا اين آغاز نفريني بود كه دامن خانواده او را گرفت. او كه در اندوه از دستدادن دخترش تا مرز ديوانگي پيش رفته بود از مردم ميگريخت و در تنهايي و عزلت با غم، دست و پنجه نرم ميكرد. خانواده وينچستر ديگر هرگز بچهدار نشدند. مدتي بعد سارا به ناگاه تصميم گرفت به خانه برگردد و دركنار همسرش يك زندگي عادي را آغاز كند اما مصيبت ديگري به وقوع پيوست. ويليام مبتلا به سل شد و در ماه مارس 1881 از دنيا رفت. سارا كه بيوه شده بود، وارث بيست ميليون دلار ثروت (كه در آن زمان ثروتي افسانهاي بود) و نيمي از كارخانه اسلحهسازي شد ولي اين پولها نميتوانست ذرهاي از غم و اندوه سارا را كه سوگوار از دست دادن دو نفر از عزيزترين كسانش بود، بكاهد. يكي از دوستانش كه پريشانحالي شديد او را ديد به او توصيه كرد پيش يك <مديوم> برود. آن زمان در آمريكا اعتقاد به عالم ارواح و احضار روح بسيار متدوال بود و عجيب به نظر نميرسيد شخصي كه در وضعيت روحي سارا قرار داشت به اين راهحل روي آورد. ملاقات سارا با مديوم، اين تفكر او كه نفرين، دامنگير خانواده منچستر شده است را تشديد كرد و زندگي او را تا آخر عمر تغيير داد. مـديـوم او با مديومي آشنا شد كه قبول كرد براي اين بيوه ثروتمند احضار روح كند. او در اتاقي تاريك و دودآلود به حالت خلسه فرو رفت و گفت روح شوهر سارا را به اتاق آورده است و ميگويد علت بهوجود آمدن اين نفرين را ميداند. مديوم از زبان <ويليام وينچستر> گفت، نفريني كه در خانواده وينچستر ميباشد به خاطر اسلحههايي است كه آنها ساختهاند و جان هزاران انسان بيگناه را گرفتهاند. مديوم گفت: ارواح آن مردگان، خانواده وينچستر را رها نميكنند و با گرفتن جان ويليام و دخترشان <آني> ميخواستند از آنها انتقام بگيرند. ولي چه چيزي اين نفرين را از بين ميبرد؟ مديوم از قول روح به سارا گفت كه بايد خانهشان در <نيوهيون> را بفروشد و به سمت غروب خورشيد برود. در آن هنگام روح ويليام او را راهنمايي خواهد كرد و خانهاي جديد براي او و ارواحي كه زندگي او را تسخير كردهاند، پيدا خواهد كرد. مديوم به او گفت: <وقتي بالاخره خانه مورد نظر ويليام را يافتي، بايد بلافاصله آن را بخري و تا آخر عمر و بيوقفه آن را بسازي. اگر به ساختن ادامه بدهي زنده ميماني و اگر آن را متوقف كني خواهي مرد.> سارا در اولين فرصت خانه خود در <نيوهيون> را فروخت و رو به سوي غرب سفري را آغاز كرد تا بالاخره به مقصد رسيد. آنجا دره <سانتا كلارا> نام داشت كه هماكنون در جنوب <سانفرانسيسكو> قرار دارد. او در آنجا يك خانه 71 اتاقه پيدا كرد كه متعلق به يك پزشك بود. سارا آن خانه را كه در زميني وسيع قرار داشت خريد و با مشورتهاي مكرر با مديوم، تا آخر عمرش آن را ساخت. اين بنا هماكنون يكي از عجيبترين و به گفته خيليها معروفترين خانههاي ارواح دنياست. خانه جديد وينچستر ميگويند خانه جديد وينچستر داراي يك اتاق احضار روح است كه سارا به طور منظم در آن با ارواح خود براي طرحريزي و ساخت خانه مشورت ميكرد. مشهور است كه عجايب بيشمار اين خانه به منظور دفع ارواح خبيثه ميباشد كه نفرين آنها گريبان خانواده وينچستر را گرفته بود. سارا چندين پيمانكار را گمارد و آنها شب و روز كار ميكردند. سارا نقشه ناپختهاي را كه خود با دست ميكشيد به آنها ميداد و آنها موظف بودند كه تمام قسمتهاي عجيب و غريب نقشه را در ساختمان پياده كرده و اصلا ايرادي بر غير منطقي بودن آن نگيرند. بارها اتفاق افتاد كه كارگران، اتاقهايي را ميساختند و بعد از تكميل شدن به دستور سارا آنها را خراب و به شكل جديدي بازسازي ميكردند. آنها آنقدر ساختند و ساختند كه عمارت جديد وينچستر، ساختماني هفت طبقه شد كه در راهروهاي پيچ در پيچ آن چهل اتاق خواب، سيزده حمام، پنچ يا شش آشپزخانه و دو سالن جشن ديده ميشد. در زير، بعضي از خصوصيات عجيب و غريب اين خانه را ميخوانيد: - سارا وسواسي عجيب بر روي عدد 31 داشت و اين عدد در <وينچستر هاوس> عددي مشخص و تكراري ميباشد. - چهل پلكان كه خيلي از آنها به هيچ جايي نميرسد و به سقف ختم ميشود. - برخي از اين پلكانها 31 پله دارند. - يكي از اتاقها پنجرهاي دارد كه در كف آن باز ميشود. - دو تا از انبارها رو به ديوار باز ميشوند و هيچ فضايي درون آنها نيست. - يك در، بالاي ديوار يكي از آشپزخانهها باز ميشود و ارتفاع ظرفشويي آن هشت فوت است. - يكي ديگر از درهاي خانه در ارتفاع 41 فوتي برفراز باغ گشوده ميشود. - در اين خانه 74 شومينه ديده ميشود كه دودكش چهار تا از آنها به پشت بام نميرسد و به ديوار ختم ميشود. (احتمالا سارا معتقد بوده كه ارواح از اين شومينهها و دودكشهاي آنها به داخل و خارج خانه راه مييابند). - بسياري از حمامها در شيشهاي دارند. - اغلب پنجرهها از 31 شيشه چهارگوش ساخته شدهاند. بسياري از اتاقها 31 گوشه دارند و برخي از آنها داراي 31 پنجره هستند. <وينچستر هاوس> در زمينلرزه بزرگ سال 6091 در سانفرانسيسكو خسارتهايي ديد و بعضي از قسمتهاي سقف آن فرو ريخت ولي بلافاصله تعمير و بازسازي و بر وسعت آن نيز افزوده شد به طوري كه آن عمارت هماكنون 061 اتاق دارد. اين عدد تنها تعداد تخميني اتاقهاست زيرا اين خانه آنقدر پيچ در پيچ و عجيب است كه نميتوان اتاقهاي آن را به طور دقيق شمرد. ساخت وينچستر هاوس سرانجام در سال 2291 و در زمان مرگ سارا در سن 28 سالگي متوقف شد. آيا آنجا در واقع يك <خانه ارواح> است؟ شايد اين تنها داستان افسانهاي است كه بر سر زبانها افتاده ولي تاكنون چندين نفر گزارش دادهاند كه چيزهاي عجيب و غيرقابل توضيحي را در وينچستر هاوس ديدهاند. روح شناسان بسياري تاكنون اطمينان دادهاند كه ارواح زيادي در اين خانه در رفت و آمد هستند. افرادي نيز گفتهاند كه بارها ردپاهايي عجيب را كف اتاق ديدهاند، نقاط سردي را در جاهاي مختلف خانه حس ميكنند، درها خود به خود باز و بسته ميشوند و دستگيرهها به خودي خود ميچرخند. چندين عكس وجود دارد كه گويهاي نوراني و غبارهاي سپيدي را در اين خانه نشان ميدهد و افرادي نيز ادعا ميكنند كه صداي ارواح اين خانه را ضبط كردهاند. روح كشتي مدتي پيش افسر يك رزم ناو بودم. يك شب كه در بندر پهلو گرفته بوديم با احساس خاصي از خواب بيدار شدم. چيزي كهدرست جلوي خودم ديدم، صورتي نيمه مبهم، تيره و غبارآلوده بود. يادم ميآيد گوشهايم از صداهاي عجيب پر شده بودند. نه بلند بودند و نه آرام ولي مطمئن بودم كه آنها را ميشنوم. صداهايي كه منبع آن مشخص نبود. ميخواستم حرف بزنم ولي هيچ كلمهاي از ميان لبهايم بيرون نميآمد. ميخواستم تكان بخورم اما باز هم برايم امكانپذير نبود. آن صورت مبهم مدت ده تا پانزده ثانيه بالاي سر من در هوا شناور بود و بعد ناگهان ناپديد شد. صداها قطع شدند. حالا ديگر ميتوانستم حركت كنم. باز هم صدايم را ميشنيدم و همهچيز به حال طبيعي برگشت. اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به عرشه بروم و همهچيز را بررسي كنم. ميخواستم مطمئن شوم آن صداها از آنجا نميآمدند. فقط دو راه داشتم يا بايد باور ميكردم كه خواب ديدهام يا بايد ميپذيرفتم كه روحي دركشتي است و من مطمئن بودم كه خواب نديدهام. آن شب بايد در شيفت دوم كه از نيمه شب تا چهار صبح بود، روي عرشه، سر پستم ميايستادم. دو نفر از همكارانم نيز در كنارم بودند. اين جور مواقع حرفهاي گوناگوني بين ما رد و بدل ميشود تا شب را به گونهاي به صبح برسانيم و آن شب حرف ارواح و داستانهاي آنها پيش كشيده شد. از اين دست يكي، دو داستان تعريف كردند و من ناگهان به ياد اتفاقي افتادم كه برايم افتاده بود و آن را برايشان تعريف كردم و در آن وقت بود كه ديدم رنگ از روي همكارانم پريد و يكي از آنها داستاني واقعي را برايم تعريف كرد: يك سال قبل از شروع كار من در آن ناو، افسر جزء جواني، بر روي سيم برقرساني رادار كار ميكرد. او يك گوشي قوي به گوش زده بود كه ميكروفون آن به وسيله يك صفحه فلزي بر روي سينهاش قرار داشت. افسر جزء كه 21 سال بيشتر نداشت بيش از حد به سيم برق رساني نزديك شده بود و ناگهان برق فشار قوي از سيستم به صفحه فلزي ميكروفون روي سينهاش رسيد و بلافاصله او را كشت. جايي كه اين اتفاق افتاد، درست طبقه بالاي اتاق استراحت من بود. افسر جزء كنوني كتابي را به من نشان داد كه ويژه ناومان بود و رويدادهاي آن در كتاب به ثبت ميرسيد؛ چيزي شبيه به يك سالنامه. صفحهاول، يادبودي بود براي افسر جزء مرحوم و عكسي از او در آن ديده ميشد. اين عكس همان چهرهاي را به يادم انداخت كه آن شب در اتاقم ديده بودم. از جايم پريدم. چيزي نگفتم ولي در آن تاريكي شب تنها لب عرشه ايستادم و به دريا خيره شدم. نميدانم حرفهايم را باور ميكنيد يا نه، ولي اعتقاد دارم كه روح ميخواست چيزي به من بگويد. او يك بار ديگر هم مرا از خواب بيدار كرد. اين بار بيشتر سعي كردم با او حرف بزنم ولي درست مثل دفعه اول انجام هر كاري از من ساقط شده بود. فقط دلم ميخواهد يك روز بتواند به من بفهماند چه ميخواهد بگويد. ارواح مركز اورژانس من پرستار آمبولانس يك مركز اورژانس هستم. از وقتي كارم را در اينجا شروع كردم هميشه حرف اين بود كه ساختمان مركز در تسخير ارواح است. يكي از همكاران ميگفت يك روز روي تختي مشغول استراحت بود كه ناگهان ديد مردي كنار او ظاهر شد و در حالي كه پشتش به او بود ايستاده و حركتي نميكرد. چند ثانيه بعد، مرد خود به خود محو شد. خيليها صداهاي عجيبي را شنيدهاند يا اتفاقات عجيبي ديدهاند ولي من تا يك ماه پيش هيچ موضوع عجيب و غريبي نديده بودم. آن شب در شيفت شبانه كار ميكردم. ساعت سه صبح بود كه شنيدم در طبقه پايين با صداي بلندي باز و بسته ميشود. بعد صداي پرت كردن چيزي را شنيدم. اول خودم را به نشنيدن زدم ولي اين صداها باز هم تكرار شد و مجبور شدم براي بررسي به آنجا بروم. به طبقه پايين رفتم، همينكه در را بستم، خود به خود باز شد و با صداي خشكي دوباره بسته شد. سعي كردم توجهي به اين موضوع نكنم ولي دوباره و دوباره اين اتفاق تكرار شد. اين صداها تا مدتي ادامه داشت و بعد صداي جديدي به آن افزوده شد. انگار كسي داشت از پلهها بالا ميآمد. منتظر بودم در باز شود ولي نشد. اين دفعه ديگر آنقدر جرات نداشتم كه بروم و آن دور و بر را تماشا كنم، به همينخاطر سعي كردم سرم را به نوشتن و كار گرم كنم. صداها بازهم هرازگاهي ميآمد. يك ساعت بعد تصميم گرفتم روي زمين بنشينم و كتاب بخوانم. همينكه نشستم، صداي نفس كشيدن به گوشم خورد. نفسهايي سنگين و زمزمهدار. اول فكر كردم صداي باد است ولي نبود؛ صداي تنفس بود. دوباره به صندليام برگشتم. چند دقيقه بعد به دستشويي رفتم. وقتي در آن جا بودم، در ناگهان به شدت باز و بسته شد. من هيچوقت به ارواح اعتقاد نداشتم ولي مطمئنا اتفاقات آن شب طبيعي نبودند. يعني آن جا يك روح بود؟ روح سرخ پوش من، همسر و پسرم در يك خانه دو طبقه در مركز شهر <ويني پگ> زندگي ميكرديم. كنار اتاق خواب ما پلكاني قرار داشت كه به خيابان ميرسيد. يك شب با شنيدن صدايي از خواب بيدار شديم. انگار كسي از پلهها بالا ميآمد. فكر كردم يك دزد است كه ميخواهد وارد شود. شوهرم بلند شد و به طرف آن در رفت تا با هر كسي كه آنجاست رو به رو شود ولي هيچكس آنجا نبود. من هم بلند شدم و به همراه شوهرم تمام خانه را گشتيم. كسي نبود و تمام درها وپنجرهها قفل بودند. به خيالمان اشتباه كردهايم و دوباره خوابيديم. روز بعد، ساعت هفت از خواب برخاستيم. اتفاق ديشب را فراموش كرده بوديم. داشتيم آماده ميشديم كه به خريد برويم ناگهان در اتاق پذيرايي، زني را ديديم كه با خيال راحت از آن جا گذشت و از پلكان طبقه دوم بالا رفت. او اصلا به ارواح شبيه نبود و مهآلود هم به نظر نميرسيد. تنها چيزي كه عجيب به نظر ميرسيد اين بود كه وقتي روي كف چوبي و پرسر و صداي خانه راه ميرفت هيچ صدايي از او شنيده نميشد. من و شوهرم به يكديگر نگاه و سپس با عصبانيت آن زن را صدا كرده و گفتيم: تو ديگه كي هستي؟ تو خانه ما چه كار ميكني؟ بعد به سرعت به طبقه دوم رفتيم ولي هيچكس آنجا نبود. عجيب به نظر ميرسيد. مطمئن بوديم كه او را ديدهايم. پيراهني قرمز رنگ بر تن داشت و كمربند قرمز رنگي به كمرش بسته بود. يك عينك هم از گردنش آويزان بود. آن زن حالت بدخواهانهاي نداشت و من از ديدن او اصلا نترسيدم. تنها موضوعي كه ناراحتم ميكرد اين بود كه چطور ممكن است كسي بدون اجازه و آن هم از در قفل شده وارد خانه و سپس ناپديد شود. مدتي بعد به اين نتيجه رسيدم كه ممكن است او روح يكي از صاحبان قبلي آن خانه بوده. بسم الله الرحمن الرحیم سوره مباركه «تكوير» را در خانهاي كه سحر شده باشد بخوانند و موضوع سحر معلوم نباشد خداوند آن را ظاهر ميفرمايد و شر آن را دفع مينمايد انشاءالله تعالی
بسم الله الرحمن الرحيم (1) إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (2) وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ (3) وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ (4) وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ (5) وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ (6) وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ (7) وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ (8) وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ (9) بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ (10) وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (11) وَإِذَا السَّمَاءُ كُشِطَتْ (12) وَإِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ (13) وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ (14) عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ (15) فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ (16) الْجَوَارِ الْكُنَّسِ (17) وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ (18) وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ (19) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ (20) ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ (21) مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ (22) وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ (23) وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ (24) وَمَا هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ (25) وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ (26) فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ (27) إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ (28) لِمَن شَاءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ (29) وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (30) بسم الله الرحمن الرحیم استاد علامه طباطبایی می فرمودند: « یک روز در جایی که من حضور داشتم و مشاهده می کردم ، سخن از این مساله به میان آمد که آیا جنیان می توانند از در بسته وارد شوند یا از صندوق سر بسته اشیایی بیرون آورند و ببرند یا خیر؟؟» یکی از حضار که خود در تسخیر جنیان مدعی بود می گفت: « جنیان می توانند از صندوق سر بسته و قفل زده شده، چیزهایی بیرون آورند.» در همان مجلس صندوق لباس بزرگی را که بقچه های لباس در آن بود به میان اتاق آوردند و چند قفل محکم بر در آن زدند و سپس مردی سنگین وزن هم بر روی آن نشست. ناگاه دیدم که بقچه های لباس همگی در خارج از صندوق روی زمین چیده شده است.بسیار متعجب شدیم.!! در این حال آن مرد قوی هیکل از روی صندوق برخاست قفل را باز کرد، چون در را باز کردند ، ما دیدیم که بقچه های لباس در آن نیست و صندوق خالی است.»!!! بسم الله الرحمن الرحيم
ارواح در گوشه باغ
آقاي ((جيم)) در نامه اش مينويسد: روزي در باغي خدمت يكي از دانشمندان و علماء علم الروح كه جنبه مديومي او بسيار قوي بود نشسته بودم و درباره روح و كيفيت تجسم آن حرف ميزديم. ناگهان آن دانشمند گوشه اي از باغ را بمن نشان داد و گفت: آنجا را ببين. من به آن طرف نگاه كردم اما چيزي نديدم به او گفتم: من در آنجا چيزي نميبینیم. آن دانشمند از جا برخاست و پشت سر من قرار گرفت و از پشت سر دستهايش را روي چشم من گذاشت و بمن گفت: وقتي دستهايم را از روي چشمت برداشتم بدون پلك زدن دقيقا" به همان محلي كه بتو نشان دادن نگاه كن تا ببينم ميتواني ارواحي را كه آنجا هستند ببيني يا خير؟ وقتي او دستهايش را از روي چشم من برداشت و من به همان محلي كه او گفت نگاه كردم ديدم سه نفر با خصوصياتي كه ميگويم دور يكديگر نشسته اند. آنها صورتشان بسيار زيبا بود ولي معلوم نمي شد كه لباس در بردارند يا خير. آنان مثل بخار آب رقيق بودند كه حتي اشيائي كه آنطرف آنها قرار گرفته بود كاملا ديده ميشدند آنها مثل انسانهاي ديگر حركاتي داشتند كه كاملا" مشخص بود. آنها با هم حرف ميزدند ولي من صدايشان را نمي شنيدم اما از حركات دست و سرشان مي فهميدم كه با هم حرف مي زنند. لذا با آن دانشمند كه همچنان پشت سر من ايستاده بود گفتم: من اينها را با اين خصوصيات ميبينم .آيا ممكن است صداي آنها را هم بشنوم؟ گفت: همانطور كه نشسته اي پلك نزن و صورتت را برنگردان و چشمت را از آنها برندار تا شايد موفق شوم كه صداي آنها به گوش تو برسانم. من اطاعت كردم پس از چند لحظه ديدم آنها كم كم مثل ابر سياهي كه ديگر آنطرف ديده نمي شوند شكل گرفتند و همچنين صداي آنها كه اول آهسته بگوشم مي رسيد بلند و بلند تر شد تا آنكه مثل معمول مي شنيدم كه آنها مطالبي در ارتباط با مسائل فوق العاده عميق با يكديگر رد و بدل ميكنند. اينجا من شوق زده شدم و از آن دانشمند سؤال كردم: حالا ميتوانم از آنها عكس هم بگيرم؟ يا خير؟ او گفت: بله ميتوانيد ولي اگر چشمت را از آنها برداري دوباره معلوم نيست كه من بتوانم آنها را براي تو مجسم كنم. من به او گفتم: مگر آنها را شما مجسم كرده ايد؟ گفت: بله آنها با خواست من اينگونه مجسم شده اند. گفتم: پس محبت كنيد دوربين من در آن گوشه باغ است آنرا بمن بدهيد تا از آنها عكس بگيرم. او دوربين را بمن داد و من يك عكس رنگي كه متاسفانه سياه و سفيد افتاد از آنها گرفتن ولي وقتي كه عكس را گرفتم طبق عادات به دوربين نگاه كردم كه بعد از آن ديگر آنها را نديدم. --------------------------------- اين قضيه كاملا" يا تحقيقاتي كه دانشمندان بزرگ علم الروح در مسئله تجسم ارواح نوشته اند تطبيق مي كند. پرفسور شارل استاد علوم طبيعي كه خود از منكرين فعاليتهاي روح و بلكه منكر استقلال روح بوده است و بعد با آزمايشاتي بقدري اعتقادش به استقلال روح محكم شده كه كتابي بنام ارواح و ظهور آنها مينويسد. ميگويد: روح براي اينكه لباس مادي بپوشد و خود را نشان دهد از ذرات وجود مديوم يعني(واسطه) سود مي برد و از او چيزي خارج ميكند بناماكتوپلاسم))كه توضيحش در وبلاگ هست. كه بواسطه اكتوپلاسم او آن صورت ابري شكل را بخود گرفته و خود نمائي ميكند. سپس اضافه ميكند كه طي عكسهائي كه از لحاظ ظهور روح بوسيله اكتوپلاسم برداشته اند. ديده ميشود كه ماده اي مانند كف صابون از گوش با سوراخ بيني شخص مديوم يا واسطه فرو مي ريزد و رويهم انباشته مي شود . و روح در اين (( اكتوپلاسم )) چهره خود را نشان ميدهد و با شكل دادن به همين ماده است كه روح تمامي وجود خود را به نمايش ميگذارد. موفق باشيد بسم الله الرحمن الرحیم چنانکه قا ضی میبدی در ((شرح دیوان مرتضوی ))از جلال الدین دوانی قضیه ای را مفصل نقل می کند که: جوانی ماری را کشت و ناپدید شد و سپس بازگشت نمود به قوم و اهل خود .او چنین می گوید :جنی که بصورت مار ظاهر شده و من او را کشتم و آنها مرا روبودند. برای محاکمه در آنجا حاکم آنها به شاکیان من که از جن بودند گفت :چون به غیر زی و صورت و هئت اش یعنی شکل مار ظاهر شده بود ٬خونش هدر رفته بعد آن قاضی جن می گوید که: من از حضرت رسول اکرم در ((بطن النخله))شنیدم که فرمود : ((من تزی بغیر زیه فان قتل فدمه هدر)):هر یک از شما که از صورت خود خارج شود و کشته شود خونش هدر رفته و دستور آزادی مرا داد و برگشتم . ای عزیزان !!ما هم از زی خود خارج نشویم و مواظب اعتقادات و تفکرات و اندیشه ها و اخلاق و اعمال و زبانمان باشیم که فرمود : ((رحمت الله من عرف قدره ولم یتعد طواره)) خداوند رحمت کند کسی را که منزلت و شخصیت و قدر خود را بشناسد و از طور و دائره شخصیت خود خارج نشود. بسمه تعالي كاروان مسافرتي موعود همزمان با فرا رسيدن اجل معلق براي عزيمت به يك سفر خارق العاده از كليه داوطلبان بدون ثبت نام دعوت به عمل مي آورد.
مبداً: دنياي فاني مقصد: ديار باقي زمان حركت: خدا مي داند مدت سفر : بسيار طولاني سن افراد:مطرح نيست وسايل مورد نياز: دو متر پارچه سفيد توشه ي راه: ايمان به خدا و ولايت ائمه اطهار عليه السلام و عمل صالح
براي رفاه حال خود به نكات زير تو جه نماييد: 1- از آوردن مقام ، ثروت،خانه،ماشين به داخل محوطه جداً خودداري فرماييد. 2- قبل از حركت خمس زكات و كليه حق و حقوق خود را با خدا ، پيامبر، ائمه و ساير مردم مخصوصاً فقرا تسويه كنيد. 3- از آودن بار اضافه از قبيل حق الناس ف غيبت ، تهمت ،دروغ و غيره خودداري كنيد. 4- از ارائه هرگونه خدمات روشنايي معذوريم در صورت لزوم تا زماني كه در دريار مبدا هستيدنماز را فراموش نكنيد. 5- به دليل هميشگي بودن سفر؛ قبل از عزيمت حتماً از همه دوستان ، بستگان و مخصوصا كساني كه با آنها قطع رابطه نموده ايدحلاليت بطلبيد. 6- اموال به جاي مانده از شما ممكن است بلاي جان شما بشود قبل از رفتن تكليف آنها را روشن نماييد. 7- جهت سكونت براي هر نفر يك متر مربع جا در نظر گرفته شده است ،لذا جايي براي همراهتان نيست . 8- چنانچه از تنگي جا نگرانيد در ديار مبدا پاكيزه و خوش اخلاق باشيد و حرام خواري نكنيد. 9- قبل از حركت به بستگان خود وصيت كنيد از آوردن دسته گلهاي سنگين ، سنگ قبر تجملاتي و برگزاري مراسم پر خرج پرهيز نماييد. 10- از پذيرايي شايسته از بانوان بد حجاب معذوريم . براي كسب اطلاعات بيشتر به قرآن و سنت اهل بيت(ع) مراجعه نماييد. تماس و مشاوره رايگان و مستقيم به صورت شبانه روزي بدون وقت قبلي در دسترس شماست در صورت نياز با شماره هاي زير تماس بگيريد. *سوره انبياءآيه 47 *سوره شوري آيه 20 *سوره قلم آيه 44 *سوره تغابن آيه 5 سوره نساء آيه 145 سوره روم آيه 19 و سوره هاي قيامت ، ملك ، بلد ، مرسلات وساير آدرسهاي مربوطه . تذكر: قبل از اينكه مايه عبرت ديگران شويد از گذشته ديگران پند بگيريد.
براي تمامي شما سفري آسوده و مطمئن را آرزومنديم مدير كاروان عزرائيل بسم الله الرحمن الرحیم داستان اززبان علی نوه دختری ننه غریب ماما: سالهاپیش مامای پیری دریکی ازشهرهای قدیمی زندگی می کرده این شخص که به او ننه غریب می گفته اندآدم بسیارساده وبی ریایی بوده است. یک شب شخصی درخانه اش رامی زندووقتی دخترش دررابازمی کندمی بیندیک مرد است که فانوس دردست داردومی گوید:مامارابگویدبیادزنم بارداراست ومی خواهدبه زایید واوبه مادرش که همان ننه غریب است اطلاع می دهدواوهم بلافاصله همراه آن مردفانوس به دست حرکت می کند.درراه می بیندکه دارندبه خرابه های کنارآب شهرمی برداوراو می پرسدچرامرابه اینجاآورده ایی مردبه اومی گویدماهمین جازندگی می کنیم! چیزی دیگرنمی گویدتابه یک خرابه می رسندومی بینددم درآن چندمردایستاده اندباقدی بلند وداخل هم که واردمی شودمی بیندعده ایی زن هستندوکنارشان یک زن است که حامله است ودرحال دردکشیدن است.خیلی زوددست به کارمی شودچون درقدیم رسم نبودزن را مانندامروزه روی تخت ویابرروی تخته خواب بخواباننداورادرحالت نشسته قرارمی دهدتا بچه رابه دنیابیاورد.زمانی که دست به پاهایش می کشدمی بیندپاهایش سم دارندومانندبقیه انسان هانیستندووقتی به پاهای بقیه آنهانگاه می کندمی بیندهمه گی آنهاپاهایشان سم دارند اوبه شدت می ترسدومی فهمدکه همه گی آنهاجن هستند. به همین خاطرمی ترسدوبه می گویدزودکارم راانجام می دهم ومی روم،درهمین حال از بیرون صداهایی می آیدکه فریادمی زنند(اگرپسربودشول دادا،اگردختربودوی به دادا) که معنیش این بوده«اگرپسربودخوشابه حالت ماماواگردختربودبدابه حالت ماما»باشنیدن این حرفهاماماخیلی می ترسدومدام دعامی کندکه بچه پسرباشدتابلایی اجنه هاسرش نیاورند. به هرحال بچه رابه دنیامی آوردوازشانس اوهم پسربوده است به همین خاطرجن هابزن و بکوب راه می اندازندوازاوتشکرمی کنندوننه غریب چون ترسیده فقط می خواهدکه اورا به خانه اش برسانند.همان مردی که فانوس به دست داردبه اومی گویدبه خاطراینکه پسر بوده اینهارابرای قدردانی ازماقبول کن ولی می گویدچیزی نمی خواهم وفقط مرابه خانه برسانیدولی بااین همه آن جن مقداری ازآنهادرگوشه چادرش می گذاردوننه غریب هم از ترس سفت آنهارامی گیردوبعدازمدتی آن جن اورابه درب خانه اش می رساندودرمی زند زمانی که دررابازمی کنندناگهان آن جن غیب می شود. اهل خانه ازاومی پرسندکجارفتی چون ترسیده بودمی گویدآنهاهمه گی جن بودندوماجرارا تعریف می کندومی گویدآخرسرهم یک مشت چیزکه به نظرپوست اناربودندبه من دادند. که وقتی آمدم انداختمشان دردالان وزمانی که دختروپسرهایش می روندودالان خانه را نگاه می کنندمی بینندتکه های طلادرآنجابرق می زنندباطلاهایی که جن هابه آنهامی دهند وضعشان یک شبه عوض می شودوتبدیل به یک خانواده پولدارمی شوند بسم الله الرحمن الرحیم
در حدود 50-60 سال پيش در روستاي دور باش از توابع شهرستان تكاب ، پيرمردي بنام «ميرزا محرم» كه از عاشقان و تعزيه گزاران امام حسين (ع) بود زندگي مي كرد . او صداي بسيار زيبا و دلنشين داشت كه در سن 50 سالگي همسرش به رحمت خدا مي رود و تنها مي ماند .
ميرزا محرم كه عموي پدر بزرگ ما بود در خانه بابابزرگ ما زندگي مي كرد . او بعد از رحلت زنش ادعا مي كند كه زني از اجنه بنام حنانه عاشق او شده است ، اما هيچ كس حرف او را باور نمي كند تا اينكه حوادث عجيب و غريبي در روستا اتفاق مي افتد .
در يك شب زمستاني او به بالاي پشت بام مي رود تا برفها را پارو كند كه از پشت بام مي افتد و تمام استخوانهاي بدن او خرد مي شود . پدربزرگم به دنبال شكسته بند محل مي رود تا او را بالاي سر «ميرزا محرم» بياورد و دست و پاي شكسته او را ببند تا خوب شود ، اما ميرزا محرم او را از اين كار منع مي كند و مي گويد كه زنش «حنانه» او را طبابت و خوب خواهد كرد .
پدرم مي گويد : علت افتادنش را پرسيدم كه او گفت : حنانه معشوقه اي از جن دارد كه او را بسيار اذيت مي كند و از پشت بام او را پرت كرده است .
بعضي از شكسته بندهاي محل مي گويند كه «ميرزا محرم» قطعا خواهد مرد و او را راه نجاتي از اين شكسته هاي استخوان نيست .
مادربزرگ ما نقل مي كند : در عرض سه روز او خوب و سالم شد و از قبل بهتر مي توانست راه برود و دست و پايش را حركت دهد كه اين كار تعجب همگان را برانگيخت .
از قضا روزي ميرزا محرم گم مي شود كه همه اهلي روستا به دنبال او مي گردند و از هر كس او را پرس و جو مي كنند اما هيچ كس خبر دقيقي از او ندارد ، تا اينكه يكي از اهالي مي گويد : ميرزا محمد را ديده كه به طرف شهر اجنه مي رفته است [[ توضيح : در روستاي دور باش كوهي بنام ايوب انصاري وججود دارد كه قسمت شرقي آن به شهر اجنه معروف است ]] همه اهالي روستا يكپارچه به طرف كوه ايوب انصار رفته و او را جستجو مي كنند ، اما اثري از او نمي يابند و نا اميد به طرف خانه هايشان بر مي گردند و هر كس دنبال زندگي خود مي رود .
پدرم مي گويد : كه من براي يافتن ميرزا محرم به روستاهاي اطراف رفتم و او را جستجو كردم ، اما اثري از او نيافتم و نا اميدانه به روستا برگشتم تا اينكه بعد از 7 شبانه روز به طور اتفاقي او وارد منزل ما شد ، همه خانواده از ديدن او شوكه شديم و علت غيبتش را جويا شديم ؟
او كه ما را ناراحت ديد اين چنين گفت : مرا به طريق زنم حنانه به عروسي اجنه دعوت كردند تا در عروسيشان شركت كنم و برايشان آواز بخوانم .
پدرم مي گويد : ما حرف او را قبول نكرديم و دليل قانع كننده اي خواستيم كه او اين چنين گفت : اگر بگويم حرفم را باور خواهيد كرد ؟
در عروسي جنيان ديدم كه قوچ احمد را آوردند ( احمد يكي از دامداران محل بوده كه در آن زمان قوچ معروفي داشته است ) ذبح كردند و از آن غذا درست كردند . براي اثبات گفته هاي خودم يك دنده از دنده هاي قوچ را برداشتم ، آنها بعد از ذبح تمام اعضاء پوست و استخوان قوچ را جمع كردند تا قوچ را دوباره زنده كنند كه يكي از دنده ها را پيدا نكردند براي جايگزين كردن ان مجبور شدند درختي را بتراشند و دنده درست كنند و به جاي آن دنده بگذارند ، شما مي توانيد آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح كنيد تا گفته هاي من اثبات شود . اما صاحب قوچ قبول نكرد و بعد از يك هفته قوچ مريض شد ، قصاب محل بعد از سر بريدن قوچ و كندن پوست آن حيوان گفته هاي ميرزا محرم را تاييد مي كند و تمام خانواده ي صاحب مال آن دنده را كه از درخت درست شده بود را ديده و باور كردند كه ميرزا محرم راست مي گويد .
مادربزرگم مي گويد : ميرزا محرم به من گفت : وقتي به عروسي اجانين رفتم ، ديدم كه لباس عروسي شما راآن عروس پوشيده بود كه لكه خوني را به آن زده ام تا ببينيد و حرف مرا باور كنيد .
او مي گويد : با اعضاء خانواده به طرف صندوقچه لباسهايم رفتم و ديدم كه قفل آن باز نشده است ، كليد را آوردم و قفل را باز كردم و لباس عروسي ام را كه مدتها بود نپوشيده بودم در آوردم ، لكه خوني قرمز رنگ و تازه روي آن بود كه يقين كرديم ميرزا محرم راست مي گويد .
اين كارا ادامه داشت تا اينكه يك روز براي كاري از خانه بيرون رفتم ، بعد از يك ساعت امدم ديدم كه جارو در وسط خانه روي گليم حركت مي كند و خانه را جارو مي كند . اول خيلي ترسيدم، ولي چون ميرزا محرم خانه بود وارد خانه شدم و علت را از پرسيدم ؟ او گفت : نترس دختر زنم بود كه خانه را جارو مي زد .
مادربزرگم مي گويد : به حرفهاي ميرزا اهميت ندادم و دوباره به بيرون خانه برگشتم و بعد از نيم ساعت كه نهار شده بود جهت نهار دادن به او به خانه امدم و با كمال تعجب ديدم كه خانه تميز و مرتب شده بود . بعضي وقتها مي ديدم كه كه در خانه وسايل خود به خود جا به جا مي شوند و علت را نمي دانستم و از ميرزا مي پرسيدم مي گفت : فرزندانم هستند كه كار مي كنند ، اما من چيزي نمي ديدم .
ميرزا محمد يكي از عموزاده هاي او مي گويد : كه يك روز برحسب اتفاق ديدم كه ميرزا محمد در روي چمن ها بازي مي كند و اين ور و آن ور مي پرد ، نزديك او شدم و گفتم : تو چرا با اين كارها آبروي خانوادگي ما رو مي بري ؟ او گفت : من كه با شما كاري ندارم و فقط با پسرم دارم بازي مي كنم . من چون كسي به غير از او را نمي ديدم بر او تندي كردم و خواستم كه به خانه برگردم در اين هنگام در جاي خود ميخكوب شدم و احساس كردم كسي پالتوي مرا گرفته و مانع از حركت من مي شود تا اينكه ميرزا محرم گفت : پسرم او رها كن تا برود و من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به خانه او رفتم و از كرده خود معذرت خواستم .عمويم مي گويد : من يك شب بيدار بودم كه ديدم ميرزا محرم بلند شد و به طرف حياط رفت . با خودم گفتم : حتما به دستشويي مي رود ، اما به طور ناگهاني شروع به اذان گفتن كرد ما از كار او تعجب كرديم و بابرادرم بلند شديم و به سمت حياط دويديم تا مانع اذان گفتن او در نيمه شب بشويم . چون مي دانستيم او اگر اذان بگويد تمام اهالي بيدار مي شوند و اعتراض مي كنند .
برادرم گفت : چرا اذان مي گويي و نمي گذاري مردم بخوابند ؟
دراين موقع ميرزا محرم گفت : مگر شما مسلمان نيستيد ماه گرفته است ما با كمال تعجب ديديم كه ماه كاملا گرفته است ؟
او گفت : اگر زنم حنانه نمي گفت ، من هم مثل شما نمي دانستم.
پدرم نقل مي كند : در اواخر ما ميرزا محرم را كاملا قبول داشتيم و به حرفهايش اطمينان مي كرديم . يك روز پدرم به من گفت : ميرزا محرم را به حمام ببر . من هم اول صبح او را بيدار كردم و به حمام محل كه آن زمان عمومي بود ، بردم . بعد از در آوردن لباسهايمان وارد حمام شديم ، من او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم مشغول صحبت با يكي از همسايه ها درباره ي آبياري باغ شدم در اين هنگام ديدم كه يك نفر با دو بچه وارد حمام شدند ، اما چون هوا هنوز تاريك بود آنها را دقيق نگاه نكردم . سپس آنها مستقيماً به سمت ميرزا محرم رفتند من خيال كردم كه از اهالي روستا هستند ، بعد از چند دقيقه به طرف ميرزا محرم برگشتم و از آن مرد و بچه هايش پرسيدم ؟ ميرزا در جواب من گفت : من خانه خراب شدم زنم حنانه به هندوستان رفته و ديگر برنگشته است . آن مرد هم دايي بچه ها بود كه مي خواست بجه ها را تحويل من بدهد من نيز قبول نكردم و سرپرستي انها را به او سپردم كه برگشتند و رفتند . من از همسايه اي كه در حمام بود پرسيدم آيا اون مرد و بچه ها را ديده يا نه؟ او گفت : وارد شدن آنها را ديدم ولي رفتنشان را نه .
تمام كساني كه ميرزا محرم را در آن زمان ديده اند اين گفته ها را تاييد مي كنند و اكنون در آن روستا شهرت بسزايي دارد . ميرزا محرم در سن 80 سالگي به روستاي أسبيل إ رفت و در همان جا هم دار فاني را وداع گفت .
« بـســـم الله الـــرحمن الـــرحيم » قسمت دوم در كتاب « اسفار حضرت ادم (ع) » امده : اسم پدر جنيان « طارنوش » بوده و لقب ان « جانّ » ميباشد وقتي فرزندان و نسل طارنوش در روي زمين زياد شد خداوند ديني براي انان برگزيد و ابوالجان و فرزندانش و جنيانِ پيروش ، احكام شريعت را قبول كردند و مدتي بدين منوال زندگي كردند تا اينكه بناي عصيان و نافرماني گذاشتند و خداوند پس انكه حجتش را بر انان تمام كرد، به عذابي دردناك گرفتارشان گردانيد و همه را بغير از مؤمنان هلاك گردانيد پس از ان خداوند ، جن ديگري بنام « حليايش » را شريعت جديدي عطا نمود اما چون اساس فكر جنيان بر شرّ بود ، دوباره راه نافرماني در پيش گرفتند و مجدداْ خداوند بر انان عذاب نازل نمود . سپس خداوند جن ديگري بنام « مليقا » را حاكم بازماندگان از جنيان نمود ولي اين طايفه همچنان به راه نادرستي گام بر ميداشتند و باعث شدند تا خدواند بار ديگر بر انان عذاب نازل كرد پس از ان عذاب ، جن ديگري بنام « هاموس » كه به زيور فضل و دانش و سداد اراسته بود حاكم جنيان گرديد . پس از فوت هاموس ، اشرار بني جانّ ، كفران نمودند و خداوند بر انان رسولاني ديگر فرستاد ولي جنيان هدايت پذير نبودند و حكمت الهي مقدّر گرديد كه بار ديگر انان را عذاب نمايد بفرمان خداوند لشگري از فرشتگان به جنگ جنيان رفتند و همه را بغير از مومنين و كودكان را به هلاكت رساندن . شيطان نيز كودكي باز مانده از ان عذاب بود و در قسمت قبلي گفته شد كه چطور با فرشتگان همنشين و مقرب درگاه الهي شد از سويي ديگر جمعيت جنيان پس گذشت مدتي افزوده شد و بتدريج از جزاير و مواضع غير مسكوني بيرون امده و در سرزمين هاي اباد سكنا گزيدند . با زياد شدن جمعيت جنيان ، بر تعداد كافران و نافرمانان از امر الهي افزوده شد تا جايي كه شيطان كه در ان موقع از مقربين بارگاه الهي بود از خداوند اجازه خواست به منظور هدايت و ارشاد جنيان بر زمين فرود ايد و خداوند نيز او را با جمعي از فرشتگان به زمين فرستاد و گروهي اندك نيز به اطاعت انان در امدند از جانب شيطان « سهلوب بن ملاتب » ماموريت يافت تا به نزد بزرگان جنيان رفته و به هدايت و ارشاد انان مشغول گردد ولي جنيان از بس ياغي بودند اورا كه از مؤمنين جنيان بود ، كشتند پس از اينكه غيبت سهلوب طولاني گشت ، شيطان يكي ديگر از پاكان جن را مامور ارشاد كرد كه او را نيز كشتند و همينطور رسولان متعددي از جانب شيطان فرستاده شد كه همگي بدست ان ناپاكان كشته شدند . اخر الامر شيطان بنا بر حكم الهي ، « يوسف بن ياسف » را مسئول هدايت جنيان ياغي نمود . جنيان قصد جان يوسف را نموده بودند كه يوسف به لطايف الحيل از چنگ انان گريخت و تمام واقعه را براي شيطان گزارش كرد . خداوند به عزرائيل دستور داد با جمعي ديگر از فرشتگان به جنگ جنيان رفت و كافران و همه ي اهل طغيان را كشت و تعدادي نيز به اكناف عالم پراكنده شدند (1) در بحار الانوار از حضرت علي عليه السلام نقل است كه : خداوند پيامبري بنام يوسف براي جنيان فرستاد ( در نسخه اي ديگر بنام يوسف بن يانان و در جايي ديگر بنام يوسف بن ياسف امده ) كه ان پيامبر ، جنيان را به خدا پرستي و اعمال نيك دعوت كرد ولي ان نافرمانان پيامبر خود را كشتند و اين واقعه قبل از خلقت بشر بوده اطلاعات تكميلي در مورد ساير خصوصيات جنيان : روش زندگي انان مانند حيوانات است و احتياج به لباس ندارند ، در سراسر نقاط زمين پراكنده هستند ، داراي نيروي خاصي هستند كه مانع از برخورد اشياء با انان ميشود ، بصورت خانوادگي زندگي ميكنند ، جا و مكان خاصي ندارند ، مانند انسان ها نر و ماده دارند ، داراي دستگاه تناسلي و جفتگيري هستند ، بچه در شكم مادر پرورده ميشود و مدت بارداري انان كمتر از انسان است و در هر شكم تنها يه بچه متولد ميشود و وضع حمل جنيان بسيار راحت است و رشد بچه نيز سريعتر است ، قدرت دافعه نسبت به انسان دارند يعني هر جا انساني پيدا شود ، جنيان بدونه اينكه خودشان متوجه بشوند از انسان دور ميشوند ، قدرت ديدشان از ماده عبور ميكند ، يعني ميتوانند اعماق زمين يا پشت كوه ها را مشاهده كنند ، بسيار دروغگو هستند بخصوص اگر توسط انسان ها براي كسب خبر و اعمال غريبه تسخير و احضار شوند ، جنيان تمامي ميتوانند انسان ها را ببينند ولي انسانها نميتوانند انها را ببينند مگر معدودي كه در هر زمان تعدادشان به اندازه انگشتان دو دست هم نخواهد شد كه اينان نيز خود دو گروه هستند يكي اناني كه تحت تعليمات امور غريبه قرار گرفته اند و دسته ديگر كساني هستند كه از بدو تولد بنا بر موهبت الهي و ذاتي ، قادر به ديدن جنيان ميباشند ، حيوانات تمامي جنيان را ميبينند ولي برايشان بدليل نداشتن قوه ي شعور امري عادي است ، داراي قوه ي ايجاد وهم و گمان در انسان ها هستند يعني ميتوانند خود را در ذهن انسان ها به شكل ها و اندازه هاي مختلفي ظاهر نمايند و يا به شكل حيواناتي كه با انسان ها مانوس هستند در مي اورند ، قدرت تلقين به ادمي را دارند و همين وسوسه هاي شيطاني از نوع تلقين است ، اعمال زشت و پليد انسان ها موجب صدمه ي جنيان و همين عمل باعث ازار رساندن جنيان به انسان ها ميشود ، بدليل نداشتن عنصر خاك ميتوانند طي الارض نمايند ولي سرعت سير انان كمتر از سرعت روح ادميان است ؛؛ رسد ادمي به جايي كه بجز خدا نبيند (2) *********************** خوب براي امروز بسه ، راستي مطلب امروز چطور بود ؟ ديگه ترسناك كه نبود هان ؟ ببينم مفيد بود يا شما بهترشو شنيده يا خونده بوديد ؟ حيف كه شما ها استقبال خوبي نكرديد وگرنه داستان هايي شيوا در رابطه با جنيان هم مينوشتم منابع مطالب اين قسمت هم عبارت بودند از : 1- تاريخ روضة الصفا جلد اول صفحات 25 تا 28 2- دانستنيهايي در باره ي جن صفحات 17 تا 20 *********************** بسم الله الرحمن الرحیم « جن » موجودی است ناپیدا که مشخصات زیادی برای آن در قرآن ذکر شده است، از جمله: ۲ - آنها نيز تمايلات نفساني دارند.(سوره الرحمن،آيه۵۶) ۳ - جنیان دارای علم و ادراک و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است. آیات مختلفی از سوره جن بر این مطلب دلالت می کند. ۴ - دارای تکلیف و مسئولیت هستند. آیات سوره جن و آیاتی از سوره الرحمن دلالت بر این دارند. ۵ - آنها نيز نرو ماده دارند.(سوره جن،آيه۶) ۶ - گروهی از آنان مؤمن صالح و گروهی کافر هستند. (و انّا منا الصالحون و منّا دون ذلک ) (سوره جن، آیه ۱۱ ) ۷ - آنان نیز چون آدمیان دارای حشر و نشر و معادند. (و امّا القاسطون نکانوا لجهنم حطباً) (سوره جن، آیه ۱۵ ) ۸ - آنان قدرت نفوذ در آسمان ها و خبرگیری و استراق سمع داشتهاند ولی بعداً ممنوع شدند. ( سوره جن، آیه ۹ ) ۹ - در میان آنها جنهایی یافت میشوند که از قدرت زیادی برخوردارند، همان گونه که در میان انسان ها نیز چنین است. (سوره نمل، آیه ۳۹ ) ۱۰ - آنها قدرت انجام بعضی از کارهای انسان را دارند. (سوره سباء،آیه ۱۲و ۱۳ ) ۱۱ - خلقت آنها بر روی زمین قبل از خلقت انسانها بوده. (سوره هجر، آیه ۲۷ ) ۱۲ - تعداد جنيان بيش از آدميان است.(سوره انعام،آيه۱۲۸) ۱۳ - جنيان چون انسان ها دسته دسته به دنيا آمده اند،تا زمان مرگ زندگي كرده و بعد به جهان آخرت خواهند رفت.(سوره فصلت،آيه۲۵)
بسم الله الرحمن الرحیم نگين عقيق |
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
نوشته هاي پيشين اردیبهشت 1390 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو موضوعي برزخ جهان نامرئی جن
پيوندها *بهاران* *تاراج احساس* *حيف كه نميشه از تو گفت، از تو نوشت* *شاپرك* *نام بوسه شب(عشق حقيقي)* *عشق گمشده* *عاشقانه ترینم* *بهاران* *عالم برزخ* *! به وبلاگ فرهاد قاسمی خوش آمدید* *پاسخ به شبهات* *جملات و داستانهای زیبا* *صدای پر میکائیل* *بروبکس باحال* *- ––•(-• بهترينها...•-)•–– -* *پورتال جوانان ایرانی* *۲۰۰۰ بازی موبایل* *عکس هرپیشه ها ....* *علوم روحی* *×××× خفن ترین وبلاگ جهان ××××* *دلخسته’ زنده* *ٍٍٍٍٍٍٍٍٍستاره ی آبی* *مدیون خدا* *تنهاترین تنها* *تهدید در دانشگاه * *خاطرات لات بی خطر * *باشگاه جوانان/کل کل کده آتنا خانوم* ***امیر*** *یه دختر تعطیل* *پرت* *این یک شنبه خودکشی خواهم کرد* *بود ونبود* *کلبــــــــــــه عشـــــــــق* *پرواز شاعرانه* *آری تا شقایق هست زندگی باید کرد* *جزیره ی سرگرمی* *عاشق تنها * *عشق گمشده * *ستاد اقامه نماز* *(((((((((((کوروش کبیر)))))))* *یا حسین(علیه السلام)* *موی تآی* * نسیم صبا * *امير2009 * *وحی خدا* * روی ماه خداوند را ببوس* * تخته سياه قلب من * * بهاری شو و بخند!!! * * درک کامل از دين * *پژواک باران* *بی تو تنهای تنهام* *پرتگاه عشق* طراح قالب monesam khoda پشتيباني
|